شعر و داستان
مطالبي كه با امضا خاصي ثبت نشده اثر نويسنده آن بوده می گن کپی از آن بدون اجازه از نویسنده درست نیست.
بوسه يعني منتهاي آرزو بوسه يعني رنگ فالي ارغوان بوسه يعني رجعت زيباي دل يعني آندم ، چون كه تو همراه من خاطري از يك نظر گم مي كنيم يعني آندم كه صراحي را به كف از ازل تا به ابد پر مي كنيم بوسه يعني ، لرزه هاي پاي دل وقت سلام لرزشي اندر جبين وقت وداع يك نظر چون هيئت عشق و جنون در تماشاي نگارت چيره چشم چون شوي بوفي و كور اندر چشم خلق بر نظر بازي گزاري وقت را بوسه يعني حلقه هاي چشم دل وقت ميلاد نگارت با خدا گفتن راز و نيازي آشنا بوسه يعني دست مادر وقت صبح خنده ي رعنا و سنوبر گونه اش بوسه يعني چشم بابا ياديار لحظه ي : آب، بابا، نان ،داد ... پدرمومن من ... مادر مقدس من ... نماز تو یک ورزش تکراری است بدون هیچ اثر اخلاقی و اصلاح عملی و حتی نتیجه بهداشتی ! که صبح و ظهر و شب انجام می دهی اما نه معانی الفاظ و ارکانش را می دانی و نه فلسفه حقیقی و هدف اساسی اش را می فهمی. تمام نتیجه کار تو و آثار نماز تو این است که پشت تو قوز درآورد و پیشانی صافت پینه بست و فرق من بی نماز با تو نمازگزار فقط این است که من این دو علامت تقوی را ندارم! تو می گویی: نماز خواندن با خدا سخن گفتن است. تصورش را بکن کسی با مخاطبی مشغول حرف زدن باشد اما خودش نفهمد که دارد چه می گوید؟ فقط تمام کوشش اش این باشد که با دقت و وسواس مضجکی الفاظ و حروف را از مخارج اصلی اش صادر کند. اگر هنگام حرف زدن "ص" را "س" تلفظ کند حرف زدنش غلط می شود اما اگر اصلا نفهمد چه حرفهایی می زند و به مخاطبش چه می گوید غلط نمی شود! اگر کسی روزی پنج بار و هر بار چند بار با مقدمات و تشریفات دقیق و حساس پیش شما بیاید و با حالتی ملتمسانه و عاجزانه و اصرار و زاری چیزی را از شما بخواهد و ببینید که با وسواس عجیبی و خواهش همیشگی خود را تلفظ می کند اما خودش نمی فهمد که چه درخواستی از شما دارد چه حالتی به شما دست می دهد؟ شما به او چه می دهید؟ و وقتی متوجه شدید که این کار برایش یک عادت شده و یا بعنوان وظیفه یا ترس از شما هم انجام می دهد دیگر چه می کنید؟ گوشتان را پنبه نمی کنید؟ اگر خدا از آدم خیلی بی شعور و بلکه آدمی که مایه مخصوص ضد شعور دارد بدش بیاید همان رکعت اول اولین نمازش با یک لگد پشت به قبله از درگاه خود بیرونش می اندازد و پرتش می کند توی بدترین جاهای جهان سوم تا در چنگ استعمار همچون چهارپایان زبان بسته ی نجیب بار بکشد و خار هم نخورد و شکر خدا کند و در آرزوی بهشت آخرت در دوزخ دنیا زندگی کند و در لهیب آتش و ذلت و جهل و فقر خود ابولهب باشد و زنش حماله الحطب!!! و اگر خدا ترحم کند رهایش می کند تا همچون خر خراس تمام عمر بر عادت خویش در دوار سرسام آور بلاهت دور زند و دور زند و دور زند...... و در غروب یک عمر حرکت و طی طریق در این" مذهب دوری" به همان نقطه ای رسد که صبح آغاز کرده بود. با چشم بسته تا نبیند که چه می کند و با پوز بسته تا نخورد از آنچه می سازد! و این است بنده مومن آنچه عفت و تقوی می گویند. کجایی پدر مومن من... مادر مقدس من... وای بر شما نمازگزارانی که سخت غافلید و از نماز نیز. در خیالتان خدای آسمان را نماز می برید و در عمل بت های قرن را. خداوندان زمین را... بت هایی را که دیگر مجسمه های ساده و گنگ و عاجز عصر ابراهیم و سرزمین محمد نیستند...
همه از زمستان گفته اند، از روسياهي ذغال و از سرماو خموشي روزگار. زمستان، همان كه گفته اند: سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت سرها در گريبان ... زمستان است زمستان است .... نفس ها ابر دلها خسته و غمگين ... هوا دلگير ،درها بسته ، .... سقف آسمان كوتاه غبار آلوده مهر و ماه، زمستاه است همه از زمستان گفته اند، از خموشي و ياس و سكون. در ميان گفته ها اما شنيده ايم سرودي ديگر. شنيده ايم اما كه: رسيد مژده كه ايام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند و آنگاه ،بعد از روسياهي ذغال، بي شك زندگي سر در خواهد آورد از خاك. بيرون خواهد جست آفتاب و رونق بازار عطر فروشان نباتي خواهد شد. و بي شك خواهيم شنيد كه خواهند گفت: زكوي دوست مي آيد نسيم باد نوروزي از اين باد ار مدد خواهي چراغ دل بر افروزي اين روز ها كه مي گذرد هواي اسمان رنگ كعبه آمال گونه ندارد... اين روز ها را بگوييد زود تر شب شود بگوييدش ... اين روزها حافظ هم مي زند ،بر كوس ِ رسوايي فالِ اين روزها.) به كوي ميكده يا رب چه مشغله بود كه جوش شاهد و ساقي و شمع و مشعله بود حديث عشق كه از حرف و صوت مستغنيست به ناله دف و ني در خروش و ولوله بود مباحثي كه درآن مجلس جنون مي رفت وراي مدرسه و قال و قيل مسـله بود دل از كرشمه ساقي به شكر بود ولي ز نامساعدي بختش اندكي گله بود قياس كردم و آن چشم جاودانه مست هزار ساحر چون سامريش در گله بود بگفتمش به لبم بوسه اي حوالت كن به خنده گفت كيت با من اين معامله بود ز اخترم نظري سعد در رهست كه دوش ميان ماه و رخ يار من مقابله بود دهان يار كه درمان درد حافظ داشت فغان كه وقت مروت چه تنگ حوصله بود فرا خوانده بودند چرا سر از مجلس ختم در آورده ام؟ (قيصر امين پور) ... تا چشم او كه ديدم، پرده همه دريدم ، دنيا همه بريدم، تار ِك، رها گزيدم. حالي سوال دل را از دفتر قديمي با پيك نو بهاري با قاصدك فرستم. _ترسم شغاد پيري در نيمه راه مستي راهش دگر نمايد نصرش دگر نمايد._ گر تو نداي ما را از دفتر قديمي باصد گداز و صد سوز با صد سرود وحشي با صد ترانه و غم از چشم من شنيدي... من مي كنم حكايت از دفتر قديمي. آنك سرود بلخي ... تا حالا از پريروز
گفتم. از روزهاي گذشته. حالا باز هم از گذشته مي گويم.اما اينبار كمي نزديكتر.
يعني ديروز. واما
ديروز. ديروز حوالي ظهر به
خانه برگشتم.تازه كيفور شده بودم از فرياد آواز اصيل،كه صداي زنگ در اومد.هرچي از
صفحه اف اف تماشا كردم،نشناختم. جواب دادم و جواب
شنيدم كه بايد برم دم در. پرسيدم كي هستي؟ گفت: از كلانتري محل اومدن و بايد برم
دم در .جواب دادم: كارت چيه و در چه زمينه اي؟ شنيدم كه : بيا دم در مي فهمي. دمپايي رو پاپوش كردم
و پريدم جلوي در و بدون اينكه بيرون رو تماشا كنم در رو باز كردم. يه مرد با لباس
شخصي و چند تا سبز پوش نظامي پريدن تو خونه . تا اومدم به خودم بيام كه اوضاء از
چه قراره، زدن تخت سينه ام و گفتن بايد
ساختمون رو بگردن. بازهم پرسيدم واسه چي؟ كه در جواب شنيدم : يه مشت
جاني، يه مشت قاتل و راهزن و دزد پول و ناموس مردم و خلاصه بگم همه زشتي ها و
پلشتي هاي دنياي پريروز قصه ما ، حالا اومدن اينجا، پشت بوم خونه ما!!! از اونا اصرار و از
من انكار. گفتم: امكان نداره ،اصلا كي اومدن كه كسي متوجه نشده و ... آقايون من رو به زور
كنار زدن و وارد خونه شدن. داد زدم كه شما حق اين كار رو نداريد و بايد همين الان
ازخونم بريد بيرون كه يه برگه نشونم دادن و گفتن كه اجازه ورود رو قبلا گرفتن. مي گفتن
از دستگاه غذا حكم دارن – البته او نا مي گفتن دستگاه قضا- به هر حال اونا حكم
داشتن كه برن تو خونه همه مردم شهر، هرجا
كه اراده كنن!!. يه حكم اون هم از نوع بي
نشون. واين يعني اينكه همه
آدمهاي اين شهر مضنوند به جنايت .و اين همان قانون راستين اين روزهاي همين
حواليست،قانوني كه مي گويد: اصل بر جرم شماست ، مگر اينكه خلافش ثابت شود... هنوز هم باورم نمي شد
كه يه عده با شكستن حريم خونه من ... . بازم داد بيداد راه انداختم، كه آقايون سرشون رو انداختن
پايين و رفتن بالا. رفتن سمت پشت بوم،
همون جايي كه مي گفتن همه پلشتي هاي پريروز قصه ما حالا اونجا كمين كردن. آقايون رسيدن جلوي در
پشت بوم و از اونجايي كه به درقفلي آويز شده بود از من خواستن كه در رو باز
كنم.منم كه هنوز پي به خلوص نيتشون نبرده بودم در رو باز نكردم . همين موقع بود كه
دوستان اهل قانون با شكستن قفل وارد كمينگاه
شدند تا عاملين تمام پلشتي هاي اين روزها را به جزاي اعمالشان برسانند. وقتي كارشون تمام شد
و وسايل پشت بوم رو له و لورده كردن،
ازشون پرسيدم : پس كجا هستن اين دزدهاي پول و ناموس مردم؟ كه يكيشون در جواب من
اشاره كرد به چند شيء كوچك وگفت: اينا باعث تمام ... . پرسيدم : يعني اينا
آدم كشتن و زمين خوردن و ... يا اينا رشوه
و رانت و.. . در جواب من سري تكون
داد، به نشانه تاييد. از اسمشون پرسيدم كه گفت: .... راستش درست يادم نيست
چي گفت،NBD ، نه اين نبود. شايد هم USA ، نه اونكه چند وقت پيش مرد!!!!! شايد WC يا CCU يا يه
چيزي شبيه همين بود. فهميدم، يعني بهتره بگم يادم اومد، اسمش LNB بود. L-N-B مامور غذا بهم گفت تمام بد بختي هاي ما از اينه. !!مي گفت: از اينه كه ديروز اونو
كشتن يا اينو بردن يا اونو خوردن.! مي گفت اگه امروز، اينجا ،ما اينا رو دستگير كنيم ديگه فردا نه جنايتي باقي مي مونه و نه ... . !!! تا حالا ازگذشته گفتم.
از ديروز و از پريروز. اما حالا ديگه نوبت به امروزه. امروز
يعني، همين حالا همين جا. امروز ديگه اگه
خواستي بري بانك ، اصلا نترس. نه كسي تو رو مي خفته و نه كسي سر زده و با اسلحه
مياد تو بانك. وقتي خواستي بياي بيرون، با دل پر بيا ، آخه ديروز همه دزدها رو از
پشت بوم خونه ما جمع كردن. با دل پر بيا ... امروز ديگه لازم نيست
نگران ناموست باشي، آخه ديگه همه جا امنه، هم دانشگاه هم خيابان و هم ... . امروز ديگه نه كسي
زمين مي خوره و نه كسي زمين خواره. ديگه نترس. امروز
ديگه پلشتي تو شهر ما وجود نداره. مي گن همشون رو گرفتن. مي گن LNB از خونه
هاي ما رخت بر بسته. و اين يعني اينكه ديگه پلشتي نداريم.!!! و اين يعني : ديو چو بيرون رود، فرشته... !!!ا پريروز صادق را در خيابان
خفتيدند. و اين كلام نا مانوس يعني اينكه خفت كردند. و شايد لازم باشد براي شما كه
نمي دانيد خفت يعني چه كمي بيشتر توضيح دهم. خفت در فرهنگ اين روزها يعني اينكه
فردي را در مقابل چشمانت مي بيني و به ناگاه بسيار دوستانه ، بايك دست جيب هايت را
ميگردد و با دست ديگر ابزار كارش را زيد گلويت مي فشارد. البته گاهي بهتر است از
افعال جمع استفاده كرد، زيرا كه شايد عزيزان پيش رويت چند نفري تصميم به اين امر
گرفته باشند و شايد هم تو را با بوم نقاشي اشتباه بگيرند... . پريروز خودروي زني را مقابل
خانه ما له كردند. زن و فرزندش درون ماشين
در مقابل خانه ما التماس مي كردند و صداي آنها تنها به خودشان رسيد. خود گفت و خود
شنيد . خود به چشمان خود ديد كه شيشه هاي ماشين بر صورت فرزندش خرد مي شوند.خود به
چشم خود ديد،خود ديد و خود گريست... . پريروز پهلوان مارا به مثابه سنگهاي متخلخل تزيينش كردند. چاقويي به اعضاي
او اهدا كردند و از جوارحش باز پس گرفتند. و امسال نوروز او را ديگر نخواهيم
ديد... . پريروز در اخبار شنيدم مردي زمين خورده. اول دلم به حالش سوخت كه شايد
دستهايش و يا شايد زانوانش زخم شده باشد و حتي شايد شلوارش قلوه كن . اما با كمي توضيح
بيشتر از آقاي مجري متوجه شدم كه او زمين خوار بوده و اي يعني او زمين را خورده و
يك آب هم روش... . پريروز همين حوالي مردي وارد طلا فروشي شد و از آنجا كه پول او براي خريد
تمام طلاها ي آقاي طلا فروش كافي نبود، گلوله اي نثارش كرد و طلاها را برد... . پريروز تيتر اول روزنامه هاي شهر يك 3داشت و چندين صفر به پيوستش. احتمال دادم كه يا
تست هوش باشد و يا تست بينايي سنجي. از آنجا كه من صاحب هيچكدام از اين دو نيستم
از خوانش ادامه مطلب سر پيچاندم. آنشب فهميدم اين عدد
چندين هزار ميليارد بوده و تست هوش نبوده بلكه هديه مردم فهيم بوده به دوستان اهل
اختلاس... . پريروز مردي اسيد را اشتباها به جاي گلاب تقديم چهره معشوقه اش كرد و گفت
اين يادگار باشد به جاي جواب مفي تو... . پريروز مردي را در مقابل چشمان همه عابرين شرحه شرحه كردند و مردان نظم فقط
تماشا پيشه كردند... . پريروز در يكي از دانشگاه هاي همين حوالي دختري... .
| Design By : Night Melody |


